تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker دوران محکومیت من...!!!
ما محکومیم...اما به چه جرمی؟؟؟!!!
Uploaded Image

اون روز خیلی برام روز سختی بود، صبح وحشتناکی داشتم خیلی ناجور دلم شکسته بود، هنوز هم باورم نمیشه اون اتفاق برای من افتاد و اون نگاه ها به من بود ولی هرچی بود گذشت. بعد برای مابقی روز که خوب بگذره تصمیم گرفتیم بریم طرف سدی 5 کیلومتری ابتدای جاده شهرستان م. یک روز گرم تابستانی ، و جالب اینکه راننده به خاطر خاکی بودن جاده حاضر به روشن کردن کولر ماشینش نبود، هنوز هم داغی بدنمو اون روز بیاد دارم، بارها خواستم کولر ماشین روشن بشه اما جواب همون بود، نگاهی به گرد و خاک تموم نشدنی جاده می انداختم و به ناچار با حرکت دست خودم رو باد میزدم تا کمی خنک شوم.

راه سد را یک بار اشتباه رفتیم و سر از جایی که ربطی به سد نداشت در اوردیم ، برگشتیم و مسیر دیگر را انتخاب کردیم تا به کنار سد رسیدیم، جای بیش از حد گرمی بود، با اونچه در عکسهایی که دوستانم انداخته بودند دیده بودم زمین تا آسمون فرق داشت، اما درست در طرف مقابل ما منظره همان درختانی که در عکس ها دیده بودم به چشمم میخورد، اما با ماشین که نمیشد از وسط سد گذشت، چاره ای نبود، وقتی نابلد جایی بریم همین میشه ، پیاده شدیم و کنار سد ایستادیم، خیلی دلم میخواست همه اطراف را بگردم اما اکثر جاها ورود افراد متفرقه که شامل ما میشد ممنوع بود. همچنان کناره های سد که شیب زیادی داشت حرکت میکردیم، بالا و پایین میرفتم به آب نزدیک میشدم، برمیگشتم، باز هم میرفتم کنار آب، روی سنگی نشستم حرف زدم ، خندیدم، شیطونی کردم، بدون اینکه به این فکر کنم این بار آخریه که روی همچین شیبی حرکت میکنم.

تصمیم به قایق سواری گرفتیم با جلیقه هایی که مطمئنم در صورت سقوط در آب خودشان عامل غرق شدن بود، با کمی کمک وارد قایق شدم اما حتی لحظه ای به این فکر نکردم که این آخرین بار است!

در کناره قایق جای گرفتم و لبه قایق را محکم چسبیدم ، قایق سواری را فقط در دریا دوست دارم اما انجا در کنار یک دوست هم میتوانست زیبا باشد، شوخی کردیم، حرف زدیم، دوستان ترسم را به رخم کشیدند و من خندیدم.

زمان پیاده شدن از قایق هیچ کمکی قبول نکردم ، اما باز هم نفهمیدم این آخرین باریه که میتونم از یک سطح کاملا معلق به سطح کاملا معلق دیگری بپرم.

راه رفته را یک بار دیگر برگشتیم و من هنوز دنبال مسیری بودم که به آن منظره زیبا ختم میشد اما دیگر فرصتی باقی نبود، و من نمیدونستم که اون روز خودش یک فرصت بود.

 

درست انتهای مسیر سد ماشین گشت راهمان را سد کرد اما بعد از ارائه توضیحات لازم بدون هیچ مشکلی به حرکت ادامه دادیم.

اون روز هم مثل بقیه روزها تموم شد، آفتاب غروب کرد، هوا خنک شد، باز هم خداحافظی اما من هنوز نمیدونستم................

 

شرح ماوقع در تاریخ ۱۰/۴/۱۳۸۳

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط hanil  | 

زندگي زيباست چشمي باز كن             گردشي در كوچه باغ راز كن

هركه عشقش در تماشا نقش بست       عينك بدبيني خود را شكست

علت عاشق ز علتها جداست                  عشق اسطرلاب اسرار خداست

من ميان جسمها جان ديده ام                درد را افكنده درمان ديده ام

ديده ام بر شاخة احساسها                     مي تپد دل در شميم ياسها

زندگي موسيقي گنجشگهاست              زندگي باغ تماشاي خداست

گر تو را نور يقين پيدا شود                  مي تواند زشت هم زيبا شود

حال من در شهر احساسم گم است       حال من عشق تمام مردم است

زندگي يعني همين پروازها                   صبحها، لبخندها، آوازها

اي خطوط چهره ات قرآن من              اي تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو ميشود                  مثنوي هايم همه نو مي شود

حرفهايم مرده را جان مي دهد              واژه هايم بوي باران مي دهد

 

 مهدیس عزیزم ممنون که منو به بازی دعوت کردی ، هرچند چون قانون خاصی برای بازی تعیین نشده بود من همینجوری هرچی به فکرم میرسه میگم...

 

دوست داشتنی های من:

کتاب

کوه و دریا

سفر (البته با افرادی که باهاشون بشه خوش گذروند)

زمستون و سرما

سکوت و آرامش

هوای ابری


دوست نداشتنی های من

فسنجون (تعجب نکنید میدونم جزو غذاهایی ه که همه دوست دارند تو خونه همه بهم میگن تو بیکلاسی غذهای باکلاس رو دوست نداری ولی دست خودم نیست رنگش رو که میبینم دستم پیش نمیره بخورم)

فیلم (تا حالا فقط دوتا فیلم نظرم رو جلب کرده)

سفر (با افرادیکه به جاهای تکراری میروند و کارای تکراری میکنند)

تابستون و گرما

شلوغی و صدا ( به مدت طولانی)

هوای آفتابی (منظور آفتاب تندیه که مجبور باشم در معرضش باشم)

بوی زیتون دعوام نکنید گاهی بینی م رو میگیرم و میخورم

و در آخر که باید اول میگفتم : دروغ (البته فکر نکنید این همون حرف کلیشه ایه که همه میزنند، من در این مورد حساسیت وحشتناکی دارم، تا به حال چندین بار رابطه های چندین ساله رو به خاطر دروغ بهم زدم)

 

ببخشید کسی رو به بازی دعوت نمیکنم ، چون یحتمل فردا هم پست جدید خواهم داشت ، ضمنا اینا رو بداهه نوشتم باز هرچی به فکرم برسه میام و اضافه میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط hanil  | 

زیاد پیش نیامده که اینجا پست های مناسبتی بگذارم ولی حالا سرشارم از احساس، نسبت به اونی که سالهاست در پناه محبت هاش رشد کردم و هیچ وقت فرصت تشکر ازش رو نداشتم.

مامان خوبم بابت همه فداکاری هات ممنونتم هرچند اینجا رو نمیبینی.

 

این پست از نی نامه به مناسبت این روز .

الان که دارم این پست رو میزنم بارون میاد بهترین وقت برای دعا....

 

بعد نوشت: مطلبی که در ادامه آمده را احتمالا خیلی ها در اخبار شنیدید، من هم از زبان مادرم شنیدم اما دلم نیومد اینجا نیارمش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط hanil  | 

پند اول
 
.بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني
 بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
 تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
 تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود
 
نتيجه اخلاقي
 
 با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني
 
پند دوم
 
.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت
. گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
. گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

نتيجه اخلاقي
 
.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
 
پند سوم
 
خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد
 که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
 خرگوش بنشست بي حرکت
. روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد

نتيجه اخلاقي
 
.لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است
 
پند چهارم
 
 براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
 مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است
 سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
 که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد
. ريه بانگ بر آورد
 هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
 و هر عضوي به نحوي مدعي
، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد
 اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت
. روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید

نتيجه اخلاقي
 
. چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند
 
 

سوژه: از اولین ساعات بعد از ظهر شروع کرد به اس ام اس زدن، یکی ، دو تا.... سه تا......چهارتا، دیدم نه انگار تمومی نداره !

ازش پرسیدم: امروز روز جهانیه اس ام اس ه؟؟؟!!!

میگه: از فردا لاتین میشه 22 تومان ، استفاده کن!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط hanil  | 

به نظرم دوستی یکی از زیباترین اتفاقات زندگی ما انسان هاست، حس قشنگیه وقتی با یک نفر هم صحبت میشیم، دلهامون به هم نزدیک میشه و سالهای سال همینطور باقی میمونه، این پست فقط به خاطر یک دوسته یک دوست خوب و عزیز که البته بدجنسی کرده بعد از مدتها بلاگ نویسی تازه لینکش رو به من داده، با یک اسم بسیار زیبا که بسیار هم برازندشون هست.

 

این شعر هم فقط جهت یاد ایام نوشته میشه، تقدیم به کولی عزیز:

 

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس و یک دست           

و با ز شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه ی فصل          

ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان            

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان    

کفش به پا کن و بیا 

بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را               

مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند

پارساییست در آنجا که تو را خواهد گفت:

 

« بهتری چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است»

 

 

 

پی نوشت: تاریخ پست رو برمیگردونم به شبی که دوستم بلاگش را به من معرفی کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط hanil  |