|
این وبلاگ همچنان تعطیل می باشد پست های اضافه شده از جای دیگری منتقل شده اند فقط به دلیل اینکه بی خانمان نباشند!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط هانیل
|
این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.
شعری زیبا از مهرداد اوستا : وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده. و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم . مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد. دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند... مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید. من با خوندن این شعر و این متن دچار حس های متفاوتی شدم بغض تاسف و .......... شمارو نمیدونم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط هانیل
این روزها آسمانم در خانه عجیب بهاریست ، کبکمان چنان خروس میخواند که دردانه خانه هم حسودیش شده است.
این روز ها (دقیقا امروز) هرچه کیک و نان خامه ای برای من آورده بودند اینان خوردند من هم در عوض هرچه آب پرتقال و دوغ در یخچال بود خوردم و معده ام بهم ریخت! این روزها با عفونت و تب سر و کله میزنیم اما به یاد روزهای صحیح و سلامتی می افتیم که هیچ کار نمیکردیم. این روزها عجیب تابلویی که دوسال است نیمه کاره رها شده طعن آمیز نگاه میکند. حتی گل آبی دوست داشتنی ام که تنها یک هفته است رهایش کردم هم توبیخم میکند. این روزها هوا عالیست اما ما حق حتی نشسته غذا خوردن هم نداریم چه برسد به ولگردی! این روز ها با عفونت د رخونم و زخمی در پشتم کنار می آیم و می فهمم آنروز ها فقط راه رفتن سخت بود اما حالا نشستنی هم در کار نیست. این روزها به زمین و زمان کفر میگویم شاید برای خالی شدن شاید هم اعتقادم شود. این روزها همه با من خوبند اما من عنق تر از عنق... این روزها .... رک بگویم این روز ها او را میخواهم که دیگر نیست و دیگر هم نخواهد بود هرگز، اما فقط او میدانست چطور دلتنگی های بستری بودنم را برطرف کند، فقط او با بدقلقی هایم کنار می آمدو این روزها عجیب میخواهمش و هرکس سعی می کند جای او را پر کند بیشتر حرصم را در می آورد:(((((((((((( ![]() پ.ن: شانتال میگه: در کل وقتی یه مشکل بدی هست(به خصوص وقت بیماری های ناجور) دلسوزی اطرافیان و مهربانی ها آدمو عنق تر میکنه.من که اینجوریم...وقتی اونی که میخوای باشه نیست ترجیح میدی توی سکوت تحمل کنی این درد لامصب لاکردار فلان فلان شده را
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط هانیل
اون صندلی دنج توی پارک لذتی جز هوایی که بعد از رفتن آفتاب تازه داشت خنک میشد درم زنده میکرد، لذت خاطرات زمان دانشجویی و پیش از اون زمان تمرین برای دانشجویی!!! بیآنکه آفتاب را در نصفالنهار ِ خوفانگیزش بازببینیم، در پس ِ ابرهای ِ کج، نقابهای ِ گول و پردههای ِ هزارانریشهگیی ِ غرق صدا بودم، هیچ وقت شامــلو این حس رو برام نداشت، شایدم هیچ وقت همچین جایی کسی برام نخونده بودش، پشت به صدا به رفت و آمد هایی که بعد از ساعات افطار تازه داشت زیاد میشد نگاه میکردم، آدم هایی که میومدند می نشستند می خندیدند می رفتند و تمام میشدند لااقل در دنیای من! نیشخندها لبان ِ تازهتری میجویند و چندانکه از جُستوجوی ِ بیحاصل بازمیمانند به لبان ِ ما بازمیآیند. دور شدم از اونجا به روزهای گذشته رفتم و صدا دور و دورتر شد، به تک تک روزهای که در این محیط داشتم و بعد روزهایی که ازش دور شدم و به کنج انزوای خودم فرو رفتم باز برگشتم «ــ شستوشوی ِ پاهای ِ آبلهگون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم کردهایم ای مردان ِ خسته به خانههای ِ ما فرودآئید!» به بازی نور نگاه میکردم که از بین برگهای درخت لکه لکه می تابید! به این فکر کردم که توی این تاریکی چطور خطوط کتاب رو میخونه! به آرامشم فکر کردم که مدت ها از خودم دریغش کرده بودم!!! آرامش همین بود گوش دادن به شعر شاملو، خنکای پارک، آرامش صندلی زیر درخت، چی جز این اهمیت داره؟ دو نفر به سمتمون میان، همینکه لباسشونو میبینم تکونی به پام میدم تا در حالت بهتری قرارش بدم و همچنین توجه اونها رو به وضعم جلب کنم! «ــ در بستری حقیر، امیدی به جهان آمده است. ای باکرهگان ِ اورشلیم! راه ِ بیتاللحم کجاست؟» قدم سست میکنن ولی باز هم جلو میان بعد از اظهار ادب! محترمانه خواستار تعویض جایمان میشوند!!! چرا؟؟؟ چون اینجا زیادی دنجه!!! اینجا ننشینید ، لطفا جایتان را عوض کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و زائران ِ خسته، سرودگویان از دروازهی ِ بیتاللحم میگذرند و در جُلجُتای ِ چشمبهراه، جوانهی ِ کاج، در انتظار ِ آنکه به هیاءت ِ صلیبی درآید، در خاموشیی ِ شتاب آلودهی ِ خویش، به جانب ِ آسمان ِ تهی قد میکشد.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط هانیل
یک روز میتونه زیبا باشه وقتی تو هوایی که عاشقش هستی یه جشن تولد کوچولو داشته باشی
یک روز میتونه زیبا باشه وقتی یک کیک کوچولو داشته باشی که بتونی بدون دغدغه خامه هاشو انگشت بزنی و به صورت دوستت بمالی یک روز میتونه زیبا باشه وقتی با خیال راحت خط ممنوعه رو بگذرونی و به راحتی در هوای آزاد و سرد سیگار دود کنی یک روز میتونه زیبا باشه وقتی بهترین هدیه رو از بهترین دوست بگیری یک روز میتونه زیبا باشه وقتی بهترین خاطراتت را مرور کنی یک روز میتونه تو یه جاده کوهستانی که تازه برف در حال باریدنه زیبا باشه یک روز حتما زیباست وقتی میتونی توی دل کوه جیغ بکشی فریاد بزنی و از هیچی ترسی نداشته باشی یک روز حتما زیباست وقتی میشه خوش گذروند شاد بود موسیقی شنید رقصید حتی با وجود اینکه افرادی هستند که دوستت ندارند، افرادی وجود دارند که دلشون نمیخواد تو شاد باشی، افرادیکه تمام تلاششون را میکنند تا لحظه های خوشیتو ازت بگیرند ناراحتت کنند ... فقط بخاطر اینکه تو مثل اونا نیستی ... متفاوتی و در دنیای اونها این تفاوت ها قابل درک نیست. ولی باز هم اونا نمیتونند تورو از داشتن یک روز زیبا محروم کنند. دوست جونا هردوتا عیدو برای تبریک گفتن به شما دوستای خوبم از دست دادم امیدوارم هم اعیاد و هم تعطیلات خوبیو گذرونده باشید. امروز تولد کولی عزیزم بود که همیشه در کنارم بوده حتی از یک جای دور. ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط هانیل
|